چهارشنبه دوم آبان 1386
متنی با یه دنیا معنا واسه ی زندگی من و برای آخرین پست تو این وبلاگ از یه دوست گل....:
صدای پیر شدن ثانیه هایم را میشنوم و افسوس که جز گریستن توانی ندارم.
ریشه هایم برای در خاک ماندن سست است.ریشه میدوانم من بر روی زمین و
امید بسته ام به اینکه خدایم طوفانی نکند هوای زندگیم را...که ریشه هایم برای
تحملش سست است.
سارا
دیگه اینجا نمینویسم.خوش باشید.التماس دعا.... 
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:35 توسط : آیدا
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386
نه آرامش دلخواه ، نه مشکلات غول پیکر......!!!
زندگی بد نیست. نه آنچنان بر وفق مرادست و نه زجردهنده و طغیان گر!!! اتفاقاتی افتاد که چندان با آرامش اخیر سازگار نبود و حتی بی استرس و غم و غصه هم نگذشت ولی کلهم در برابر ناآرامشی ها و بحران های گذشته ی من اینجور حوادث و اتفاقات با اینکه کم اهمییت و بی ارزش نبودند، تحدید جدی هم برام محسوب نمیشدند!!!
در حال حاضر منتظرم. منتظر جریانات مختلف. حالا چه خوشایند و دلچسب،چه ناخوشایند و دلخراش!!! منتظر قسمت و سرنوشتیم که خدا برام رقم زده.....فعلاً که با نسیم ملایم باد پیش میریم!!! نه طغیانگر و آشفته از امروز و نه مطمئن از طوفان فردا....!!!
۳روزه که تابستانم شروع شده ولی دغدغه ی نتایج امتحانام هیچ انگیزه و ذوقی رو برام به وجود نیاورده. امتحانام رو خوب ندادم. متأسفانه با اینکه خیلی سعی کردم در این مدت مشکلات فکری نداشته باشم ولی برعکس تمام مشکلات و مشغولیت ذهنی و فکریم دقیقاً توی این مدت به طرفم هجوم آوردند، به حدی که انگیزه و هدف درس خوندن رو تا حد زیادی در درونم ساقط کردند!!!!.دیگه گذشت! ولی حیف شد و همچنین تجربه ای بزرگ واسه خودش.....!!!
راستی بالاخره اون سفر تعریف شده هم به طول انجامید. همون هم تجربه ی بدی نبود. برای یاد گرفتن خیلی مسایل در سفر، خصوصاً از نوع مجردیش،خوب بود!!!
فردا هم به امید خدا یه سفر در پیش دارم.اما این دفعه یه سفر سیاحتی، تفریحی نیست! سفریست زیارتی. خیلی نیاز دارم. بیشتر از هر چیز روحم به این سفر محتاجه. امیدوارم این دفعه با دست پر برگردم، پر تر از همیشه، چون دستام هم این دفعه خالی تر از همشه ست!!! زودتر از اینا دلم هواشو کرده بود ولی مثل اینکه قسمت بود این موقع برم تا عطش دیدار دوبارش توی احساسات نیازمند روحم حل بشه!!! ایندفعه جسم و زبانم هم که نخوان، قلب و روحم به محض رسیدن فریاد میزنند:
آمده ام با عطش سالها..... تا کمی از عشق بنوشانیم.....!!!
بعد از سفر اگر عمری باقی بود، بازم صفحه ی مشکیه اینجارو سیاه میکنم...!!!
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:35 توسط : آیدا
جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386
روال معمول زندگی اخیر....!!!!
این مدت ، زیاد خوب نبود به جز دو روز آخر هفته ؛ دارم برنامه ریزی میکنم ؛ برای خیلی چیزا ؛ به طور جدی تصمیمات مهمی درباره زندگیم گرفتم البته اگه بشه و خدا بخواد و کمکم کنه.
احساس خوبی دارم چون این دفعه هم خدا شرمندم کرد و یک بار دیگه چنان قدرتشو برای شناخت اطرافیانم بهم نشون داد که جز شرمندگی هیچی ندارم.فکر میکنم گفته بودم که عادت دارم از بحران های زندگیم تجربه بگیرم و سعی کنم دیگه تکرارشون نکنم. شخصاً چون از آدمای مقاوم و محکم خیلی خوشم میاد خیلی دوست دارم اونجوری باشم ولی فعلاً که خیلی ضعف دارم.
وبلاگمو دوست دارم.هر دفعه که دوباره مطلبای خودم رو میخونم خیلی برام جالبه.احساسای متغیرم. تنفرهام،دوست داشتنی هام، دغدغه هام، تنوع طلبی هام، دلخوری هام، ذوق کردنام و همه و همه با کلی تفاوت. بعدش وقتی همشونو میزارم کنار هم تعجب میکنم که همگی تو وجود من هستند.هر کدومشون رو تو یه موقعیت و دوران خاصی نوشتم.اینجاست که به پیچیدگی انسان بیشتر پی میبرم. من خیلی دوست دارم اطرافیانم رو تا اونجایی که بهم ضربه نزنه، با تفاوت و اختلافات شخصی بشناسم. چون همه تفاوت ها برام نشون دهنده ی یه دنیای تازه و زیباست.دنیاهای کوچکی که برای هر کسی میتونه خیلی بزرگ باشه.
از 2خرداد به بعد امتحانات میان ترم خیلی فشرده میشه. چند تا درس اختصاصی و 4 واحدی رو با اختلاف زمانی کم ، پشت سر هم امتحان دارم.
زندگی بد نیست.نه تنها ناراضی نیستم بلکه رضایت هم دارم. فعلاً که در آرامش گذر لحظه ها و ثانیه ها سیر میکنم. گاهی اوقات هم کوکه کوکم و کلی خوش میگذره البته اگه بعدش شیطون و هم دستاش بزارن
ولی در کل اوضاع خوبه!!!
راستی یه سفر هم در پیش دارم البته الآن نه!!! تا یکی دو هفته ی آینده که امیدوارم به خوبی و خوشی بگذره.انشاااااااااااااااااااالله.....
احتمالاً آدرس اینجا عوض میشه.دیگه دوست ندارم بعضی ها به علت بی جنبگی مطالبمو بخونند. آدرس جدید رو خودم اعلام میکنم.
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:24 توسط : آیدا
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386
هفته ی رنگی....!!!
وای این هفته چه هفته ای بود!!!کلی اتفاقات جورواجور افتاد که مهمترین اونا از اول هفته به ترتیب به شرح زیر میباشد:
- پیک نیک جمعه و امتحان زبان که ناپلئونی نمره آوردم : چون خانواده، طبق معمول بدون هماهنگی با من برای جمعه برنامه ریزی کرده بودند که با خالم و دخترخالم اینا به پیک نیک برند،منم که نمیدونستم (البته نبودم که بدونم(، حالا شنبه هم میان ترم زبان داشتم.هیچی هم نخونده بودم.همشو گذاشته بودم برای جمعه.صبح بلند شدم مثل دخترهای خوب درس بخونم دیدم مامانم خیلی ریلکس داره وسایل جمع میکنه و به من میگه آماده ای؟!داریم میریماااا !!! منم که شُکه شده بودم و یک کلمه هم نخونده بودم نمیدونستم چه خاکی به سرم بریزم! گفتم من نمیام. جالب اینجا بود که مهمون ما هم بودند یعنی ما میزبان بودیم و اگر نمیرفتم خیلی بد میشد ولی گفتم نمیام که دیگه دخترخاله بزرگم اومد بالا گفت: اگه نیای ما هم نیمیریم؛ بابا بیا اونجا بخون؛ گفتم نمیشه! گفت چرا برو یه جای خلوت بشین بخون؛ تو طبیعت بهتر میتونی بخونی.(تو دلم گفتم آره جون عمم! منم بیام تو طبیعت و برم درس بخونم!!!) خلاصه دیگه خالم هم اومد کلی اصرار کرد که بیا و اگه نیای بهم خوش نمیگذره ولی هیچ کدومشون احساس منو نداشتند که هم دوست داشتم برم و هم اینکه عذاب وجدان درس نخوندن اذییتم میکرد چون این استاده هم نمیشد زیاد بهش اعتماد کرد.خلاصه دیدم دیگه این همه اصرار میکنند زشته نرم و گفتم حالا میان ترم رو یه کاریش میکنم.جنگی آماده شدم و کتابمو برداشتم ولی هی به خودم میگفتم حالا خیلی هم میخونی که کتاب بر میداری!!!؟خلاصه رفتیم. بعد از نهار دخترخاله و پسرخاله هام گفتند بیا بریم والیبال! گفتم چند صفحه میخونم و میام.خلاصه الکی یه نگاهی بهش انداختم و رفتم.کلی خوش گذشت ولی خیلی خسته شدیم. 2بار هم پام پیچ خورد
تقصیر پسرخالم شد. خلاصه وقتی اومدیم خونه من مونده بودم با کلی خستگی و درسهای نخونده و امتحان شنبه. بالآخره فرداش با اینکه یک درس رو نخونده بودم رفتم سر جلسه ولی جای تعجبش اینجا بود که نمرم واقعاً خوب شد. وای خودم مونده بودم
! کلی ذوقیدم چون واقعاً قبلش استرس داشتم و همه مطالبی رو هم که خونده بودم رو از یادم برده بود و هر چی زدم از یادگیری های دوران جوونی بود.....یادش به خیر!
- توهین به مقدسات از جانب دانشجویان دانشگاه امیرکبیر! :سه شنبه که رفتم دانشگاه دیدم توی پله ها شلوغه و چند تا اعلامیه هم به دیواره!!! کلاسم دیر شده بود. فقط تیتر بزرگی که نوشته بودند رو خوندم (سه روز عزای عمومی!!!). اتفاقاً کلاس اندیشه 2 هم داشتم.رفتم دیدم استاد نیومده. از دوستام پرسیدم: چی شده؟! گفتند ما هم زیاد نمیدونیم جریان چیه! بعد با بچه ها قرار گذاشتیم که استاد که اومد بحث آزاد راه بندازیم تا برامون توضیح بده. خلاصه استاد اومد بعد شروع کردیم، گفت مثل اینکه 4 مورد رو بردند زیر سؤال:1- مسئله حجاب 2- مقدس بودن امیرالمومنین 3- خطا ناپذیر بودن حضرت رسول(ص) 4- مسئله ی ظهور آقا امام زمان(عج). وقتی توضیح داد و بعدش هم رفتم اعلامیه ها و جریان رو خوندم واقعاً متأسف شدم و با تمام وجودم تأسف خوردم به حال این دانشجوها، واقعاً کی باید پاسخگوی این جور طرز فکر ها باشه؟! پاسخگوی این طرز فکر ها اونم تو یه کشور اسلامی!!!؟ سه روز که سهله باید یک هفته یا بیشتر عزای عمومی بگیریم.خلاصه این موضوع باعث شد تا استاد گرامی قید درس رو بزنه و بره سراغ دیگر مشکلات و بحران های جامعه که مخصوصاً تو این چند روز اخیر شدت گرفته. اینم از کلاس اندیشه این هفته که پرید هر چند بی ارزش هم نبود.
- رفتن به دندانپزشکی اونم از اون رفتنا که تا یکی دو هفته، درد و اثرش به جا میمونه؛ این دفعه که رفتم، دکترم تا تونست رو دندونام کارای عجیب غریب انجام داد. الآن این جانب در دوران درد شدید دندان به سر میبرم که عوارض ناشی از آن ضعف در خوردن غذا به علت درد و همچنین گرسنگی میباشد که با همکاری مامانم کمی از این مشکل (گرسنگی) کاسته شده.
- تغییر احساسم نسبت به خیلی ها : اوضاع برخورد و طرز فکرم نسبت به خیلی ها عوض شده ،احتمالاً الآن تو همون دوران واقع بینانه هستم (دوران خوبه
) البته این واقع بینی هم میتونه مثبت باشه و هم منفی که یکی از جهات مثبتش اینه که فعلاً با زندگی و روزگار شخصیم به بهترین حالت ممکن سر میکنم و با هم خیلی ملایم و منطقی کنار میایم و از جهت منفی هم اینه که تو یکی دو هفته ی اخیر از این مملکت و حکومت متنفر و خسته شدم.حالم داره ازش به هم میخوره.از این همه تناقض و حرف های ضد و نقیض و...... نه میتونم از خاکش دل بکنم و فراموشش کنم نه میتونم دیگه توش زندگی کنم.حیفه ایران!!! دلم براش میسوزه.......
- و آخرین واقعه هم موافقت همسر دوست باردارم برای نگه داشتن بچه اش : آقا بعد از کلی حرص که به دوست بیچاره ی من داده حالا راضی شده که مسئولیت شریف پدر شدن رو بپذیره (مردا همینن،برای موافقت با هر کاری قبلش آدمو حسابی میجزونند حتی اگر مقصر هم خودشون باشند
) خلاصه کلی ذوق کردم براش و از صمیم قلبم خوشحال شدم
.
تا حالا شده به خودتون قول بدید که با یکی یه جور دیگه برخورد کنید ولی نشه و دوباره در اولین برخورد مثل قبل یا حتی بدتر هم بشید؟!!!
تا حالا شده خودتونو بُکشید که یکی حرفتونو بفهمه ولی بعد از کلی صحبت کردن ببینید نه بابا! هنوز همون آشه و همون کاسه و اگرم فهمیده باشه به روی خودش نمیاره!؟ 
تا حالا شده روی صدم لحظه های زندگیتون برای انجام یه کاری حساب کنید و تا میتونید عجله کنید و بعدش ببینید اون صدم لحظه ها و جون کندن ها اصلاً فایده ای نداشته؟!!!
تا حالا شده از یه موقعیتی متنفر باشید و همیشه ازش فرار کنید بعد مدام براتون پیش بیاد؟!!! 
تا حالا شده افسرده باشید و حوصله هیچ کاری رو نداشته باشید و همین مسئله هم بیشتر کلافتون کنه؟!!!
تا حالا شده تصمیم بگیرید یک هفته کامل قید دانشگاه و اطرافیان رو بزنی و خودت باشی و خودت؟!!!
تا حالا شده .........؟؟؟؟؟؟


اگر نشده که چه بهتر چون به جز زجر هیچی دیگه توش نیست؛ اگر هم شده که باید بگمwow !!! چه تفاهمی.....!!!!!!!!!!
.
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:6 توسط : آیدا
جمعه هفتم اردیبهشت 1386
پیچیدگی یک انسان...!!!
نمیدونم شاید اینا خصوصیات متولدین آذر باشه که تا این حد از لحاظ احساسی، پیچیده و متغیر هستند.جدا از اون دوره های ماهانه،یه لحظه خوشحال خوشحال و یه لحظه غمگین و افسرده،یه لحظه از فرط هیجان در پوست خود نگنجیدن و یه لحظه فرو در افکار و احساس و روح بودن و گذراندن لحظه ها به طور آروم و بی صدا (البته من خیلی بهتر شدم چون سعی کردم حد تعادل رو توی خودم تقویت کنم ولی هنوز....).یه جمله کافیه برای شیرینی لحظات و یک کلمه کافیه برای شکستن و فرو ریختن تمام احساسای مثبت و به وجود آمدن و رشد یه حس منفی نسبت به خیلی ها.مثل بچه ها که با یه مسئله خنده دار با تمام وجود قهقهه میزنند و از طرفی با کوچکترین برخوردی آنچنان اشکی میریزند که من بارها خودم از شدت دلسوزی، اشکم در اومده.من بچه ام.خیلی بچه.تمام احساسا و خصوصیات یه کودک 3، 4 ساله رو به سادگی توی خودم پیدا میکنم.احساسم به اطرافیانم،شیطنتم،دلم و.... .کودک درونم تو 3، 4 سالگی متوقف شده و رشد نکرده.
هر دفعه وقتی تو جمع هستم و یا با دوستام لحظات به ظاهر خوبی رو دارم بلافاصله بعد از اتمام دیدار به فکر عمیقی فرو میرم و میبینم نه! بازم همون دغدغه ها همرامه.بعدش کلی احساس پوچی میکنم و میبینم فایده ای نداره.این دلخوشی ها در لحظه ست و واسه من یکی که دوام نداره.عذاب وجدان میگیرم،دلم میگیره از این پوچی ها،دلم میسوزه.برای همه جوونایی که به این پوچی میرسند ولی میخوان از راه دیگه که فایده ای هم نداره جبرانش کنن یا به عبارتی خودشونو بزنند به کوچه علی چپ و بیخیال همه چیز بشند و نیازهای طبیعیه سنشونو از راههای به درد نخور ارضاع کنند.نمیدونم شایدم اونا واقعاً از این طریق تخلیه روحی و احساسی میشند ولی من که فقط به پوچی میرسم و بعدش میبینم تنها دلیلی که میتونه این پوچی رو محو کنه خداست.خدا و فقط خود خدا......
میدونم عمرم داره تلف میشه، قدر لحظات خوبه زندگیمو نمیدونم.میدونم از عقلم آنچنان که باید و شاید استفاده نمیکنم؛ دیدم نسبت به خیلی مسائل اشتباهه؛ خیلی بهتر از اینی که هستم میتونم باشم ولی تلاشی برای بهتر شدنم نمیکنم؛ میدونم از این همه نعمتی که خدا بهم داده، درست و حسابی و درحد خودم تشکر نمیکنم؛ هنوز اندر خم خیلی از کوچه های احساس و عقل و منطقم موندم.میدونم میتونم قانونای زندگیمو محکم تر و جدی تر پیروی کنم.میدونم وقتی به بمبست فکری و احساسی میخورم، خودم کم کم خرد و آب میشم و با اینکه میدونم راه حلی داره ولی حتی تلاشی هم برای رهایی نمیکنم.میدونم میدونم.همه اینارو میدونم ولی چرا؟! این چرا به حدی بزرگه که الآن حدوداً بیش از نصف حجم مغزمو گرفته، البته همراه با یه علامت سوال بزرگ تر از خودش.....!!!
از خودم بدم اومده.از این همه بی توجهی به روح و درونم؛ از این همه نامتعادل بودن اوضام؛ این همه سلیقه های مختلفم برای اساس و پایه زندگیم؛ ما کجاییم؟! داریم کجا میریم؟!
واقعاً خیلیامون اصل رو ول کردیم و شدیم مریدای جون جونیه فرع.خودم ادعایی ندارم ولی دارم دق میکنم از این همه فرعی گرایی؛ از این همه بی توجهی برای هدف زندگیامون؛ از این همه توجیهات و دلیلای الکی برای گول زدن خودمون؛ دارم دق میکنم از این همه ترس از واقعیات و آماده نکردن خودمون واسه مبارزه با اون؛ از این همه سرسری گرفتن قانون دنیا و زندگی؛ دارم دق میکنم از این همه صاف صاف راه رفتن و حتی یک لحظه به مرگ هم فکر نکردن؛ یه روزم من میرم زیر این خاک و فقط سنگ قبرم میشه نماینده ی حضور مادیم تو این دنیا؛ یه کوچولو هم که شده باید یه تکونی به خودمون بدیم و اصلییات رو هم ببینیم و تا حد ممکن از فرعیات دور بشیم.من واقعاً دیگه بریدم.واقعاً خسته شدم از این همه نقاب های رنگی رنگی که رو چهره ی خودمون و آدمای اطرافمون می سازیم...!هدفمون از این عمر چیه؟!!!واقعاً لازمه بعضی وقتا یه سری به قبرستان بزنیم....!!!
شاید اینا بهانه ای باشه برای یه مدت تنهایی و فکر کردن به همه این دغدغه ها؛ یه مدت خلوت کردن حسابی با خودم.تا الآن بد پیش نرفتم ولی کافی نیست.به نظرم همین مسائل به ظاهر پیش پا افتاده و ساده، که خیلی ها شاید توجهی هم بهش نکنند میتونه خیلی موثر و جدی باشه.
خیلی بیشتر از اونی که فکرشو کنیم......!
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:10 توسط : آیدا
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
احساس سرکش...!!!
......این روزا خیلی داغونم.دیگه هیچ روحیه و انگیزه ای برای زندگی کردن ندارم!!!!واقعاً سوختم تمام شده! از دست قلب و احساس و عقلم کلافه شدم....هر کدومشون یه سازی میزنند و من نمیدونم به سازه کدومشون برقصم! بازم افتادم تو یه بحران احساسی و ذهنیتی که اگه دست از پا خطا کنم خیلی چیزارو میبازم.دیروز یه آدم عصبی٬بی حوصله٬افسرده و مضطرب بودم!یکی از دوستام....
گفت:چته؟؟!
گفتم:اعصابم ریخته به هم!دلم گرفته!!!
گفت:چرا؟!شکسته؟!
گفتم:آره!
گفت:چندتا ترک برداشته؟!چندتا تیر خورده؟؟!
گفتم:۲تا!!!
گفت:پس الآن ۴ تکه شده؟!
گفتم:نه! ۲ تکه!
گفت:پس ۱ تیر خورده و از وسط نصف شده؟!
گفتم:آره ۱ تیر خورده که الآن شده ۲ قسمت!
گفت:داره اذییتت میکنه؟
گفتم:آره!شدیداً دارم زجر میکشم!
گفت:کدوم تکش عذابت میده؟!
گفتم:نیمه ی احساسم!داره میپیچونتم!داره خردم میکنه!حوصله هیچ کس و هیچ چیزو ندارم.
گفت:عیب نداره.لازمه!باعث میشه قدر هردوشونو بدونی٬هم احساست و هم عقلت.
گفتم:یعنی چی؟!!!
گفت:یعنی هیچ کدوم بدون اون یکی نمیتونه سالم باشه!
گفتم:احساسم داره بازیم میده!داره دیوونم میکنه!
گفت:خب همین باعث میشه یه کم جدییت و مقابله رو یاد بگیری!
گفتم:این با بقیه فرق داره٬یه زخم عمیق و قدیمیه!خاطرات هم جزئشه!
گفت:خب پس جدی باهاش رفتار کن که جرأت نکنه بازیت بده!زخم و احساسای قدیمی همیشه دردشون بدتر از بقیه است!!!مواضب باش!!!
همون لحظه این جمله اومد تو ذهنم و با خودم گفتم:
"یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند٬ طلب عشـــــــــــق به هر بی سروپایی نکنیم......!!!!"
ولی فایده نداره!من حوصله هیچ کس و هیچ چیز و هیچ احساسی رو ندارم!چون فعلاً نه عشقی هست و نه طلب عشقی.....!!!
التماس دعا....!!!
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:13 توسط : آیدا
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386
طبیعت زیبای بهار و حس خودتحلیلی....!
با اینکه عاشق زمستونم ولی از موقعی که به این خونه اومدیم همیشه از پاییز سال قبل برای اومدن بهار و تابستون سال دیگه بیتابی کردم چون واقعاً لذت و طبیعتی که از منظره نصیبم میشه رو حاضر نیستم با هیچی تو زندگیم عوض کنم.حتی اگر ساعت ها و روزها تو خونه تنها بمونم و بیرون نرم با نگاه کردن به طبیعت و فکر کردن به خیلی چیزها وقتم به بهترین حالت ممکن میگذره.حتی شب ها هم حاضرم ساعت ها بیدار بمونم ولی منظره زیبای آسمون رو از دست ندم.دقیقاً مرز بین زمین و آسمان به وسیله خط منحنی شکلی که ناشی از برآمدگی های مرتفع کوه هست از هم جدا میشه.گاهی وقت ها ابر هم به این مرز٬پیوند میخوره و ظاهرشو بیش از پیش دیدنی و فوق العاده میکنه.حالا که اخیراً باران هم اومده و سبزه ها سرک کشیدند.انگار کوه پارچه ی چمنی و سبزی روی خودش کشیده.بهترین و آرام بخش ترین لحظات زندگیم همین زمان هست که طبیعت٬مجبورم میکنه از زندگی لذت ببرم و خدارو بیشتر کنار خودم احساس کنم.خیلی وقت ها خودم و روحم٬با دیدن این منظره کلی با هم گپ میزنیم.
پرده رو کنار میزنم و از پنجره ی درمانند اتاقم به منظره روبرو خیره میشم.تا چند لحظه قبل بارون شدیدی همراه با تگرگ زمین رو سیراب کرد ولی آروم شد.در اون لحظه آرامش عجیبی همه وجودمو میگیره.با این که سرما خوردم ولی بدجوری دلم میخواد برم تو تراس اتاقم و این صحنه رو بدون مانع شیشه ببینم.میرم بیرون.نسیم خنکی آروم از رو صورتم رد میشه.یه نفس عمیق میکشم ولی چون سرما خوردم زیبایی و لذتشو نمیتونم حس کنم ولی کاملاً متوجه میشم هوا به بهترین حالت ممکنه.یه نگاه به آسمون میندازم.اشکام خودبه خود و آروم جاری میشند.دوست دارم تا می تونم گریه کنم ولی نمیشه.روحم نیاز داره آروم اشک بریزه.همینطور که ایستادم بر میگردم و چون چراغو خاموش کردم تصویر خودمو از تو شیشه رفلکس اتاقم میبینم.به شیشه ی آینه مانند نزدیک میشم.زل میزنم به خودم.به صورتم و اشکام لبخند میزنم.همیشه وقتی اشکامو تو آینه میبینم بهشون میخندم_نگاشون میکنم و بهشون لبخند میزنم_دلم براشون میسوزه که گیر کی افتادند!! از تو شیشه یه نگاه به پشت سرم میکنم و دشت وسیع و کوه بلند روبری اتاقمو میبینم.دلم برای خودم میسوزه که با این سنم و با این همه سال٬هنوز اندر خم خیلی از کوچه ها موندم.....این روزا خیلی سرنوشت و آخر عاقبت زندگیم داره مغزمو مشغول می کنه و از این جهت خیلی اتفاقات هم در همین زمینه برام می افته یعنی به عبارتی خودم خیلی دارم برای خودم بار و بُنه جمع میکنم.حالا چه منفی یا مثبت فرقی نداره ولی ظاهراً اکثرشون کارای نادرسته که بعدش تا یه مدتی دست از سر خدا برای بخشش و عفو مجدد بر نمی دارم.کارها و گناهانی که خیلی وقتها میتونم برای مقابله باهاشون سعی کنم ولی حیف که صبر و تحمل ندارم و زود میشکنم.بعدش هم کلی خودمو سرزنش می کنم.حتی گاهی وقت ها حالم از خودم به خاطره نداشتن جدییت در منعشون به هم می خوره.....این روزها یه مسئله ای٬سخت ذهنمو درگیر کرده٬هرچند همیشه این موضوع٬دغدغه ی اصلی من بوده ولی یه چند وقتیه که داره اضطرابمو بیشتر میکنه.بعضی وقت ها تعجب می کنم که من حتی جرأت و مجال رویاپردازی هم ندارم که حداقل اونجا آرامش داشته باشم چون هیچ وقت نشده بدون دغدغه و با اطمینان برم تو رویاهام٬دائم یه موضوعی مزاحمم شده و تو اوج رویاها سررسیده و همشونو همون موقع متلاشی کرده و بعد منو با یه کوله بار دغدغه و اضطراب برای رویارویی با خیلی از واقعیت های تلخ٬تنها گذاشته......وقتی به منظره ی روبروی اتاقم نگاه میکنم و این همه زیبایی و برکت رو میبینم واقعاً از خودم٬کارام و.....در مقابل خالقم خجالت میکشم.واقعا به چه امیدی منو نگه داشته؟!
مهمونامون رفتند ولی از فرداش رفت و آمدهای فامیل و آشنایان همدیاری نذاشت تنها باشم.بد نبود.خوش گذشت.خانوادگی رفتیم پیک نیک های متنوع و دیدنی.یعنی به عبارتی تعطیلات و استفاده از عیدمون شد 4 روز آخر.البته با بارونی که دیروز اومد٬ ۱۳به در جایی نرفتیم و همه خونه ی ما دعوت بودند و به عبارتی 13به منزل رو به جا آوردیم.ظاهراً از فردا همه ی کلاسامون تشکیل میشه و استادای active مون تشریف میارند چون کلاساشون امروز تشکیل شده.وای یعنی من باید تا شنبه فقط برم سر کلاس فیزیک و ریاضی.اَه
.سرماخوردگیم هم هنوز خوب نشده.البته انصافاً رعایت هم نکردم ولی چه ربطی داره بابا؟؟؟!!!کلی وقته اومده.کنگر خورده لنگر انداخته!!!
.البته جهت اطلاع بگم که ویروسی تشریف دارن و از اونجایی که سرما خوردگی های ویروسی خوش مهمان اند ظاهراً حالا حالاها در خدمتشون هستیم....!!!
.
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:26 توسط : آیدا
یکشنبه پنجم فروردین 1386
دو سه روز اول سال 1386.....
دیشب رسیدیم.دو سه بار٬بارو بندیلمونو بستیم که بیایم ولی نشد.هی کار و گرفتاری پیش میومد.وای 2بارش که با همه خداحافظی هم کردیم ولی باز موندگار شدیم.خلاصه٬ سفر 2 روزه ی ما٬ ۴روز به طول انجامید.ولی دیروز دیگه اومدیم.وای جاده غلغله بود.مثل صف مورچه ها که پشت سر هم راه میوفتند.طرف ما که داشتیم میرفتیم٬تا یه چند کیلومتر اصلا ماشینهای جلویی به خاطر چراغها و پشت سر هم بودن٬مشخص بودند.ماشین های روبرو هم که ماشاالله تا تونستند چراغ به خوردمون دادند.اصلا انگار نه انگار که تو جاده ایم.هیچ اثری از غربت جاده نبود.انگار تو شهریم و تو خیابون داریم میریم.به دروازه قرآن که رسیدیم که دیگه غوغا بود.ترافیک واقعا سنگین بود.
سال تحویل امسال فقط من و خالم و پسرعموی پسرخالم بیدار بودیم و بقیه به خاطر خستگی و سختی نبودن مامان بزرگ خواب بودند.به خاطر فوت مامان بزرگم وعزادار بودن سفره ننداختیم.3 تایی جلوی تلویزیون با دعا و راز ونیاز با خدا سال 1386 رو تحویل کردیم.این خالمو خیلی دوست دارم.خاله بزرگمه.بعضی وقتا واقعا بهش حسرت میخورم نه به خاطر زندگی و موقعیتش بلکه به خاطر صبر و حوصله و مقاومتش تو زندگی.آخه خالم تو زندگیش خیلی زجر کشیده.شوهرش 4 سال پیش سکته مغزی کرد و با اینکه در دوران سلامتش٬کم٬خالم و بچه هاشو حرص نداد ولی بعد از این اتفاق٬ خالم بدون هیچ چشم داشت و تلافی ٬بهش بیشتر ازهمه محبت و رسیدگی کرد و میکنه.آخه بنده خدا اوضاش خیلی وخیمه.اصلا نه میتونه خودش راه بره٬نه میتونه درست حرف بزنه.کسی که تا 4 سال پیش سری بین سرا داشت و یه خانواده و یه بازار از لحاظ اعتبار و برتری و ثروت روش حساب میکردند الآن افتاده یه گوشه خونه و هیچ کاری نمیتونه بکنه و همه کارا و زندگیش دست بچه هاشه و دائم از اینو اون حلالیت میطلبه.واقعا مرگ برای چنین افرادی یه نعمته٬تا اینکه زندگیه اینجوریو تحمل کنند.ولی خالم اصلا به روش نمیاره و مثل گذشته٬هم هواشو داره و هم بهش احترام میزاره تا حدی که شوهر خالم حاضر نیست بدون خالم جایی بره و اجازه نمیده بچه هاش ببرنش.این از این.پارسال هم همین خالم پسر 30 سالشو اواخر دی از دست داد و آرزوی داماد شدن پسر دومش به دلش موند یعنی پارسال هم عید نداشت و با یه داغ بزرگ سال 1385رو تحویل کرد ولی یه سفره کوچولو انداخت! امسال هم که مامان بزرگم اوایل بهمن فوت کردند٬یعنی به عبارتی خالم مونس و همدم سختیاشو هم از دست داد.امسال خالم بهم گفته بود اگه برای تحویل سال بیدار شدی بیدارم کن آخه خیلی به این مسائل اعتقاد داره.موقع تحویل سال یه غم خیلی بزرگ تو چشماش موج میزد.2 سال عزادار و 4 سال هم نگهداری از کسی که سالها جیگرشو خون کرده بود ولی با این حال سعی میکرد هیچ کس از غم بزرگی که مثل مار رو سینش چمبره زده بود باخبر نشه.اون موقع ها هم٬خالم زیاد از زندگی و شوهرش انتقاد نمیکرد و همیشه خداروشکر میکرد ولی همه میدونستیم چه رنجی رو تحمل میکنه چون بچه هاشم آنچنان دوای دردش نبودند مخصوصا پسر سومیش که تا تونست خالمو جزوند هر وقت هم خالم چیزی میگفت مشخص بود که دیگه خیلی داغونه و واقعا صبرش تموم شده.همه دوسش داریم چون میدونیم چقدرخانوم و آبرودار و پاکدامن و رئوفه.اونم میگه من تو کل خواهر و برادرزاده هام٬آیدا و سارا و محمد رو از همه بیشتر دوست دارم.همیشه هم میگه قدر زندگیتونو بدونید و تا میتونید آرامش داشته باشید.حالا غرض از این حرفا اینه که همین زنی که این همه رنج و سختی رو تحمل کرده٬خواهراش که مامان بنده و اون یکی خالم هستند رو دلداری میده و یه بار شنیدم به مامانم گفت:من که دیگه نباید به شما بگم با این زندگی!!!شما باید خودتون بدونید که گریه و زاری دیگه فایده نداره نباید اینقدر غصه بخورید.اینو که شنیدم دلم آتیش گرفت.میخواستم همون لحظه زار بزنم.به نظرم انسانهای اینجوری که این همه با سختی های زندگی دست و پنجه نرم کردند واقعا به این نتیجه رسیدند که زندگی ارزش خیلی چیزارو نداره!!!!
نمیدونم چرا هر سال موقع تحویل سال ناخودآگاه اشک میریزم؟!شاید به خاطر نگاه کردن به گذر یک سال دیگه از عمرم و استفاده نکردن آنچنانی از لحظات وفرصت های خدادادی و یا شایدم به خاطر بررسی خودم درعرض چند ثانیه تحویل سال و پی بردن به تغییر نکردن آنچنانی در وجودم باشه ولی هیچ وقت جواب درستو نفهمیدم چون یه احساس عجیبه و اصلا نمیشه در ورای کلمات تعریفش کرد.خب هر کسی یه انتظاری از خودش داره و نسبت به انتظاراتش خودشو میسنجه.
یه سرمای شدیدی خوردم که نگید و نپرسید.اصلا صدام در نمیاد.گوشام هم سنگین شدند.صدام که میزنن نمیشنوم.فردا هم قراره یه لشکر برامون مهمون بیاد(دخترخالم با تمام خوانواده شوهرش)نمیدونم با این اوضاع و سر و وضع سرما خوردگی باید چکار کنم؟؟؟!!!وای اصلا حوصله مهمون ندارم.همه بدنم درد میکنه.همش تقصیر دایی بزرگمه که سرما خوردم.ای خــــــــــــــــــــــدا!!!!آخه الآن وقت سرما خوردن بود؟؟!!!! 
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:20 توسط : آیدا
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
نوروز بر همگی مبارک

امیدوارم سال خوبی داشته باشید.
۲ ٬ ۳روز اول عید نیـستم.انشاالله به همتون خوش بگذره.لحظه ی تحویل سال یادتون نره منو دعــــــــــــــــــــا کنیـــــــــــــد
.
راستی خیلی حولکی دارم به روز میکنم.
موفق و پیروز باشید.
التماس دعا
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:51 توسط : آیدا